تبليغاتX
دخمل خوشگل من!
دختر خوب من از کوچیکی آروم و ناز و مهربون بود...
سلام باباجون.

خوبی دخترم؟ اونطوری نگام نکن. باور کن شرایط عجیب غریبی داشتم. دو ماه که کامل آموزشی بودم بعدش افتادم پلیس پیشگیری بعدش افتادم فرودگاه و ....

و اگه بگذریم از این حرفا اگه بخوام خبرا رو بگم باید خیلی خیلی بگم...

اینکه خانوم شدی... اینکه بلد شدی چطوری گولم بزنی... اینکه چقدر وقتی دورم ازت دلم واست تنگ می شه... اینکه خوب خوب حرف می زنی...

زینب گلم. عکساتو و چند تا خاطره این مدتو به زودی واست می گم.

از جمله اینکه وقتی بهت زنگ می زدم چه ناز حرف می زدی و البته اصلا یادت نمی رفت بپرسی چی خریدم واست!

از اینکه هر وقت می فهمیدی می خوام مرخصی از سربازی بیام خونه (مثلا اون باری که تلفنی بهت گفته بودم میام و کسی دیگه نمی دونست.) عجله داشتی که خونه باشی تا منو ببینی...

واقعا دوست دارم دختر نازم.

مراقب خودت باش تا زودی بیام...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:42  توسط بابای زینب | 

سلام باباجون. امروز چطوری؟

معلومه که باید خوب باشی گلم. بالاخره روز تولدته بابا.

تولد، تولد، تولدت مبارک! دو ساله شدی دخترم. دو سال پیش حدود ساعت ۴ عصر خدا تو رو به ما هدیه کرد. و چه هدیه شیرینی شدی. خیلی ناز و با نمک. با اون حرفای قشنگت.

دیگه قشنگ جمله بندی می کنی. دیروز مثلا وقتی داشتی میوه می خوردی از من میوه رو گرفتی و گفتم من بلدم. بعد وقتی سر ناهار گفتم غذا بخور گفتی من بلد نیستم!

خلاصه حسابی داری یه دختر تموم عیار با ناز و افاده می شیا.

اگه دعوات کنیم بهمون می گی بی ادب.

و عاشق آدامس، تاب بازی هستی. توی حمام که می برمت خیلی شیطنت می کنی و البته خیلی با نمکی. کلی می خندیم با هم.

همین هفته پیش با بچه های هفت آسمان رفتیم شمال. کلی دریا بازی کردی. و بعدش برگشتیم رفتیم اخلمد. اونجا هم ازت یه عالمه عکس گرفتم که فردا واست می ذارم.

فقط خواستم بدونی تولدت همیشه یادمه گل بابا.

امیدوارم همیشه سالم و شاد و سرحال باشی. در پناه امام زمانمون.

خدانگهدار بابایی.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 10:27  توسط بابای زینب | 

سلام باباجون.

خوبی دختر ناز و خوشگلم؟ مدتی بود هی می خواستم بیام هی نمی شد. باید ببخشی بابایی رو. آخه همزمان نمایش جوشن بود. خیلی درگیر بودم بعدش هم که دوبار رفتیم شمال. یه بار با بچه های گروه و یه بار هم با عزیزم(لقب فعلی پدر بنده که شما گذاشتی. و سایر خانواده.) و حالا هم که نمایش فاطمیه داره شروع می شه.

هرچند اینا بهونه نمی شه ولی خواستم توضیح داده باشم. تازه درگیر سربازی هم هستم. که کلی وقت و زندگی مو نابود کرده! بگذریم. بذار اول خبرای جدیدو بهت بگم. بگم که جدیدا چه کارایی می کنی.

اول اینکه موهای نازی در آوردی ماشالا.

دوم اینکه خیلی جدیدا به همه چیز احساس مالکیت می کنی. مامان منه. بابای منه. صندلی منه. خنه منه!! و خلاصه همه چیزا ظاهرا مال شماس!

سوم اینکه توی جمله بندی اوستا شدی و وای که چه جمله های قشنگی می سازی گلم.

فعلا اینا رو داشته باش تا بقیه شو با عکس بریم جلو. فعلا این عکستو ببینیم با عمو و زن عمو:

خونه قبلی شد دیگه!

می بینی عمو تیپی زده واسه خودشا!! اینجا خونه قبلی مون بود دیگه. یعنی تو این مدت اسباب کشی هم کردیم رفتیم خونه جدید. خیلی کار سختیه بابا. خدا کنه از همون اول که رفتی سر زندگی ات (که امیدوارم به این زودی زودیا نباشه!!!) بری خونه خودت.

ماهی رو تو دستت می بینی؟ چه مه غلیظی بود

این دو تا عکس بالا مال سفر شمالمون هست. که با بجه های گروه نمایش رفتیم. دریای اختصاصی داشتیم ولی خوب هوا همچی یه خورده سرد بود. تو زمستون بود دیگه. ولی یکی دو روزی آفتابی بود. تو عکس سمت راست یکی از ماهی های مرده ای که آب با خودش آورده بود رو گرفتی تو دستت و از اینجا شد که کلمه ماهی رو یاد گرفتی. تو این سفر کلمه های ماهی و دریا رو حسابی وارد شدی.

آب اندون... وای که چه کیفی داره

از سفر که برگشتیم برات یکی از این خونه های ناز گرفتم که توی عکس راستی هست. مناسبت خاصی نداشت گفتم حتما خوشت میاد که ظاهرا همین طوره. هرچند گاهی کار بدی که می کنی مامانی تنبیهت رو این کرده که بری ۱ دقیقه توی این اتاق حبس شی!!

و اما عکس سمت چپ. نگاش که می کنم می میرم واست. آخه دختر تو چه نازی. تازه یاد گرفتی خودتو واسه بابا چه جوری باید لوس کنی. الهی قربونت برم.

چه نازی این تو همچنان در شمال

بازهم در راه شمال تو جمع رفقا!!

این عکسای بالا مال سفر دومی بود که رفتیم شمال. این بار به مناسبت نوروز. چون خیلی کار داشتیم برای نمایش فاطمیه. مجبور شدم که زود برگردیم. نه خیلی زود ولی خوب دیگه. تو سفر رفت دوستم لواسانی و پدر اینا با ما بودن. البته تو که به پدر می گی عزیزم. نمی دونم بزرگ شی چی خواهی گفت.  فائقه خانم هم با ما بود. وسط راه هم شب وایستادیم گرگان جوجه خوردیم و خوابیدم. خوش گذشت. اونجا هم رفتیم باغ عمو معین تو امیرکلا.

توی عکس بالا سمت راست رفتیم آب اندون توی بابل. که از اسم آب بندون اومده. جایی که یک دریاچه بزرگ است که از وسطش یک جاده باریک می گذره و ما الان درست وسط اون دریاجه ایم.

و در مورد ۲ تا عکس دیگه... توی راه هم گاهی که حوصله ات سر می رفت به زور می اومدی بغل من. یه بار هم که قهر کرده بودی مثلا با مامانی اومدی بغل من و خوابت برد. حس قشنگی هست هروقت که بغلم هستی بابایی. و توی این عکس آخری توی جمع بروبکس فامیل عکس انداختی. بذار یکی یکی واست معرفی کنم. از سمت راست اول که فاطمه فائقه خانم هست. بعد اون بالا دختر عمو علی من می باشد. بعد هم همایون پسر دختر عمه فائزه  بعدش هم رضا و دختر دیگه پسر عمه حسین بنده. شما هم که مثل همیشه در مرکز توجه تشریف دارین!

عجب دختری داریم هان   آفرین دختر گلم که کمک می کنی

از سفر که برگشتیم متوجه شدیم که خیلی توانایی هات بیشتر شده از جمله عکس سمت راست و دیگه اینکه خیلی دوس داری تو خونه کمک کنی. اینجا از دم در اومدی وسایلی که مال خودت بوده رو از دستم گرفتی و بردی تو خونت!

کادوی عمو علی ات بانوی محجبه!

بانوی محجبه تر

اون دلفینی که خیلی دوسش داشتی رو عموت واست گرفت و توی عکسای دیگه خصوصا پایینی از مامانی یاد گرفته بودی و خودت چادرت رو بر می داشتی و سرت می گرفتی این طوری.

گذشت تا رسیدیم به تولد حضرت زینب سلام الله. چون اسم شما هم زینب هست ما این روز رو همیشه واست جشن می گیریم. و کلی هم کادو می گیری. خوش به حالت هان!

هنوز کادو نگرفتی سوارش شده بودی چه کیک قشنگی. نه؟

حیف که چاقوش یه خورده بزرگ و سنگین بود. نه؟ دلفین رو بوسیدی؟

خوب عکسای بالا هم خوب معلومه داری چه می گنی دخمل نازم. فوت کردن کیک (که البته توش بهت کمک کردم) و بازی با دلفینی که عمو واست خریده بود. بریدن کیک با اون چاقوی قصابی!! و ...

احتمالا داری می گی مامان تنبهیم تمومه؟ نیشت!!!

وای داشت یادم می رفت. یه کار باحالی که یاد گرفتی گفتن کلمه "نیست" هست. که البته تو می گی نیشت. و امان از دست تو که چه کارایی می کنی. مثلا دستت یه شکلات بود فکر کنم به محض اینکه که عمو رو دیدی انداختی گفتی "نیشت!" یا اینکه یه چیزی رو پشت قایم می کنم و می گی "نیشت." حالا اینا خوبه. تو این عکس سمت چپی روی دلفین نشستی و داری می گی "ماهی نیشت!!"

یه عکس هم از قبل مونده بود که چون قشنگه گفتم بذارم واست:

دورت بگردم دختر!

خوب این از این. قبل از اینکه باهات خداحافظی کنم دوتا فایل صوتی خیلی ناز هست ازت که می ذارم گوش بدی و بخندی. یکیش مال وقتی هست که همش خیلی ناز می گفتی نه!

فایل صوتی اول            فایل صوتی دوم

خوب اینا بود خبرای جدید. ببخشید که به خاطر اینکه دیر اومدم شاید چیزای مهمی رو یادم رفته باشه که بگم. امیدوارم وقتی داری اینو می خونی خوشحال باشی شیطونک بابا. خدا کنه که همیشه تو راه اهل بیت باشی عزیزم.

مراقب خودت باش گلم. خدانگهدار.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 1:47  توسط بابای زینب | 
خوبی بابا؟ راستی سلام!

بالاخره به روز شدیم.

آخرین خبرا اینه که سرت رو تیغ زدیم و یه سری کارا کردیم که رشد موهات زیادتر بشه و یه ماده ای هم دادن که اگه خدا خواست موهات صاف بشه. حالا طبیعتا نتیجه اش رو فهمیدی تا حالا.

اینم عکس از کله کچل شما! برعکسشو هم یاد بگیر باشه؟

راستی یاد گرفتی لباساتو خودت در بیاری. خدا کنه یاد بگیری خودتم تنت کنی!!

خوب دیگه بابا همینا بود. امیدوارم به زودی خبرای خوب کارای شیرینتو زودی اینجا بذارم.

مراقب خودم باش عشق نازم. شب خوبی داشته باشی زینبم.

شاد باشی. خدانگهدار.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 0:48  توسط بابای زینب | 

سلام بابا. روز قشنگت بخیر. خوبی نفس بابا؟

اول از همه یک نکته مهم. هر عکسی که از عکسات باز نمی شه روش کلید سمت راستو بزن. بعد گزینه Show Picture رو انتخاب کن. باز می شه. خوب؟

خوب باباجون داشتم می گفتم که رسیدیم شیراز. راستی یکی دو ساعت مونده به شیرازو دایی رانندگی کرد. رسیدیم و یه راست رفتیم خونه عمو علی اینا. با اینکه دیر رسیده بودیم واسه ما بیدار مونده بودن. خونه نقلی و نازی داشتن. یه طرف ماها خوابیدیم و یه طرف هم خانوما. کالا با تو هفت نفر می شدیم.

چیه بابا ذوق کردیا؟ خونه شاه رضا

عکس اولی خونه عمو علی ایناست. سمت چپی هم باغ ارم هست فکر کنم. که قصر شاه پشت ماست. خیلی زیبا بود قصرش.

حوض ماهی نشستنگاه

عکس سمت راستی یه حوض پر ماهی قرمز بود و کناراش لاک پشت هم یافت می شد. سمت چپی هم یه جایی بود توی همون باغ که بهش یه چیزی توی مایه های نشستنگاه می گفتند که خیلی با صفا بود.

خوش می گذره بابا؟ مسجد وکیل 1 مسجد وکیل 2

عکسای سمت جپی توی مسجد وکیل بود که نزدیکای قصر وکیل هست. که ازش عکس خاصی نبود. اینجا هم که با هم ایستادیم جای اذون گفتن بوده ظاهرا. خیلی معماری قشنگی داشت.

باغ عشقولانه ها جیززه بابا

این بالا هم یه باغی بود اسمشو یادم نیست ولی به درد این لیلی و مجنون ها می خورد خیلی عشقولانه بود. تو هم خیلی از چراغاش خوشت اومده بود هی از این چراغ می رفتی سراغ اون چراغ می گفتی دودو!

آخ راستی یه چیزی. توی این مدت زیاد با بچه ها بازی نکرده بودی واسه همین هر بچه ای رو می دیدی می دویدی به سمتش باهاش بازی کنی بعد همه از دستت فرار می کردن و تو کلی غصه می خوردی که چرا اینا فرار می کنن. اینقدر دلم واست سوخت که نگو. الهی بمیرم واست.

نزدیکای مقبره سعدی همونجا

این بالایی یه رودی بود کنار سعدیه. توش خرچنگ بود. البته بعد از اینکه تو آب بازیت تموم شد فهمیدیم. باور کن بابایی!! تو این عکس سمت چپی هم کم کم یخت با عمو باز شده بود نشسته بودی کنار عمو باهاش بازی می کردی.

مقبره رویایی حافظ عکس دسته جمعی بر و بکس

آرامگاه حافظ خیلی رویایی بود. خیلی با صفاست نه بابا؟ آخرش هم یک عکس دسته جمعی.

اینطوریه؟   همش توطئه بود!!

شبش رفتیم توی یه باغ یه غذای خوب خوردیم و بعد دیدیم پارک خیلی قشنگه تو رو گذاشتیم که عکس بگیریم که عمو اینا توطئه کردن گفتن این عکسو می دیم زینب می گیم تو را از توی پارک پیدا کردیم. تازه اول ما تو رو دیدیم واسه همینه که عمو علی رفت سریع کنارت عکس گرفت ولی با ذکاوت بابات این توطئه خنثی شد خدا رو شکر!!

خوب این آخرین عکسای سفر بود. فرداش راه افتادیم به سمت مشهد. تو هم که با هواپیما اومدی.

امیدوارم زیاد توی سفر خسته نشده باشی بابا.

شبت بخیر. خواب های خوش ببینی گلم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت 0:39  توسط بابای زینب |