تبليغاتX
دخمل خوشگل من!
دختر خوب من از کوچیکی آروم و ناز و مهربون بود...
سلام زینب جان. خوبی بابا؟

ذوق کردم. اگه گفتی چرا؟ خوب معلومه ببین چه ناز شدی!! وای که چقدر من هنرمندم!

ای بابایی فدات شه ماه من! و باز هم از این ژست های معروفت

باز بگو من بد سلیقه ام!

الهی من دورت بگردم. ماه شدی بابا. خوب دیگه باس بریم بیرون مهمونی.

مراقبت هستم نگران نباش!!!

بای بای. فعلا خدانگهدار بابا.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1390ساعت 22:0  توسط بابای زینب | 
خوب دخمل نازم. اینم آخرین سری عکسا.

قبل از اینکه عکسا رو ببینی بذار چند تا از خاطرات نازمونو بگم.

از وقتی افتادم پلیس فرودگاه تو خیلی به قضیه دزد و پلیس علاقه مند شدی. همش می پرسی که دزدا بدن یا پلیسا و اینکه می خوای پلیس بشی و اینا. و همش می پرسی که من پلیس خوبم یا بد. و اینکه با دزدا چیکا می کنم. دورت بگردم من.

ازم می پرسی دوست دارم یا نه. معلومه که جواب من یک آاااره طولانی هست. بعد می پرسی خوب کسی دیگه رو هم دوس داری؟ وای به حالم اگه جوابم مثبت باشه!!! الم شنگه ای به پا می کنی که نگو.

خلاصه اینکه خیلی با نمک شدی بابا. خودخواهیه ولی کاش یکی دو سال تو همین سن می موندی. آخه ازت سیر نمی شم.

بگذریم و بریم سراغ عکسای جدید. این عکسا مال دو ماه پیشه وقتی آموزشی تو مرزبانی بودم. وقتی می اومدم میومدی بغلم و پایین هم نمی اومدی. اینم عکساش.

 

و می مونه چند تا عکس قشنگ. عکسایی که هر کدوم دنیایی هست از زیبایی های دخملم. دختر نازم این عکسا هر کدوم دنیایی هست که یک توضیح می دم واست.

۱. خنده های قشنگ و نازت. که امیدوارم همیشه یادت بمونه:

۲. مظلومیتت گاهی وقتا. (نوشابه ای که دستته توش نمک هست. واسه همینه که موندی چی کارش کنی. نه دلت میاد بذاریش یک کنار نه می تونی بخوریش!)

۳. کیک تولدت همراه با دوقلوهای محبوب تو و من.

۳. سه تا عکس ناز دیگه. می شه گفت بدون شرح.

آخه چی دیدی تو این عکس که با یک پا اینجوری شدی؟ شورشو در آورم نه؟ آخه من چی بگم بهت؟

و آخرین عکس هم از وقتایی هست که من مشغول کارم و تو می شینی روی دسته صندلی و کنارمی. چه لحظه های شیرینی و کاری که خستگی آور  نیست.

ببخشید اگه زیاد سر کارم بابا

خوب این هم از این دخمل زیبا و مهربونم.

ببخشید که مدتی طول کشید تا بیام و واست بنویسم.

از خودت مراقبت کن و لبخند های زیبا بزن. فعلا خدانگهدارت بابا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 15:36  توسط بابای زینب | 

خوبی دخترم؟ سلام سلام صد تا سلام.

قول می دم نصیحت نکنم!! و یک راست برم سر عکسای جدیدت:

می دونی که جوجه خیلی دوست داری منتهی رفتارت یک کم باهاشون خشنه. طفلکا در امان نیستند از تو. اینم از عکسات با سرکار مرغ!

 

چند تا از عکسات تو این مدت خیلی با نمک شدی خیلی این عکساتو دوس دارم. نگاشون کن. چشات برق می زنن. زیباترین فرشته روی زمین.

 

 

 عکسی که با لباس محلی هستی رو دیدی؟ عمو علی واست گرفته بابا. خیلی توش ناز شدی. الهی من دورت بگردم.

خوب اینا رو داشته باش زینب جان تا دفعه بعد با خاطره و اینا بیام پیشت...

شاد باشی همیشه بابایی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:49  توسط بابای زینب | 
سلام گل بابا.

بالاخره فرصتی جور کردم که بشینم با دختر یکی یکدونم حرف بزنم. قبل از اینکه عکسای زیباتو بذارم بگو ببینم چطوری بابا؟ خوبی دخترکم؟ چرا اخم کردی؟ آخه دختر بابا به این عکسای این پایین نگاه کن. ببین چه لبخندای زیبایی رو لباته... باباجون هیچی ارزششو نداره که تو رو غمگین کنه... فکر و غصه خوردن مشکلاتو حل نمی کنه بابا. اینو همیشه از من یادت باشه بابایی. هیچ چیزی ارزش خم ابروتو نداره... پس لبخند بزن که لبخندهات دل من یکی رو که می بره نفسم...

خوب پر حرفی بسه اول برم سراغ عکسایی که وقتی بهت می گم واسه دوربین ژست بگیری خودتو اونجوری می کنی. نگاه کن خداییش چقدر خنده داره:

دورت بگردم باباجون گل بابا

 گل بابا  کیه؟ عشق من

گل من

حالا وقتشه به ت بگم که حسابی بغلی شدی. باور نداری؟ خودت ببین:

 بیا بغل بابایی گل من دخمل من

خواب در دستان تو آرامش داره بابا 

 

 خوب دخترم اینا رو داشته باش زودی بقیه عکساتو می ذارم واست نفس من.

شاد باشی و در پنام امامم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:20  توسط بابای زینب | 
سلام باباجون.

خوبی دخترم؟ اونطوری نگام نکن. باور کن شرایط عجیب غریبی داشتم. دو ماه که کامل آموزشی بودم بعدش افتادم پلیس پیشگیری بعدش افتادم فرودگاه و ....

و اگه بگذریم از این حرفا اگه بخوام خبرا رو بگم باید خیلی خیلی بگم...

اینکه خانوم شدی... اینکه بلد شدی چطوری گولم بزنی... اینکه چقدر وقتی دورم ازت دلم واست تنگ می شه... اینکه خوب خوب حرف می زنی...

زینب گلم. عکساتو و چند تا خاطره این مدتو به زودی واست می گم.

از جمله اینکه وقتی بهت زنگ می زدم چه ناز حرف می زدی و البته اصلا یادت نمی رفت بپرسی چی خریدم واست!

از اینکه هر وقت می فهمیدی می خوام مرخصی از سربازی بیام خونه (مثلا اون باری که تلفنی بهت گفته بودم میام و کسی دیگه نمی دونست.) عجله داشتی که خونه باشی تا منو ببینی...

واقعا دوست دارم دختر نازم.

مراقب خودت باش تا زودی بیام...

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:42  توسط بابای زینب |